no-img
نوین اطلس

شعر در مورد بی اعتمادی


نوین اطلس
مطالب ویژه
اطلاعیه

ادامه مطلب

شعر در مورد بی اعتمادی
امتیاز 5.00 ( 1 رای )
zip
بهمن ۱, ۱۳۹۶

شعر در مورد بی اعتمادی


این مطلب در مورد موضوعات متن درباره بی اعتمادی، غزل بی وفایی، شعر در مورد بی وفایی معشوق، شعر بی وفایی مولانا، شعر بی توجهی یار، شعر بی وفایی از شاملو، شعر بی وفایی از فریدون مشیری، شعر در مورد بی وفایی از حافظ نوشته شده است.

متن درباره بی اعتمادی

مشکل از تو نبود

از من بود

با کسی حرف میزدم

که سمعک هایش را

پیش دیگری جا گذاشته بود . . .

غزل بی وفایی

سحر ازاین نگاه تو کمی افسرده گردیــــــــدم

نـگاهت بی محبّت بود ، من جـرم تو بخشیدم

هـزاران وعـده در دل بـود تـا آیـــــــی کـنار من

مـن از بـد قولی با دل کمی شرمنده گردیــدم

به قول وفعل پاکان قدیــــــم من متـّـکی بودم

ولی از قـول و فـعل تـو هـزاران بـار بـد دیـــدم

امیدم بود تا شایـد دم آخر کنـــــــــــی سازش

وفـا از تـو نـشـد حـاصـل چو رفتار تو سنجیــدم

دغل بازی و بد عهدی به جای عهد وپیمان شد

مـن از بـد عـهـدی دوران مـثـال بـید لرزیـــــدم

به دل گفتم که تا شاید پشیمان باشی ازکارت

نگشتـی تـو پـشـیمان وز تو یکباره چرخیــــدم

مـعـمّـا شد برای من معانــــــی وفــــــــاداری

مـعـانـی را نجستم من کلام از هرکه پرسیـدم

پس از این ، گـوشـۀ عزلت پناه امن دل باشــد

نـدیـدم مـن وفـا از تـــو نـگاهـــم از تو دزدیـدم

مـن از روی صـداقـت دوسـتـیها داشتم با خلق

نمی دانی که در پایان از ایـن کارم چه لغزیدم

نـبـود ایـن انـتـظار از تو که باشی خنجری برّان

چودیدم خنجراکنون من به سریکباره چسبیدم

کـنـون مـن گـوشـۀ عـزلت گزیدم از میان خلق

کـنـون آرام گشته دل زخوشحالی چه فهمیدم

تــوکـّـل بـر خـدا دارد ” انـالـو “از هـمه عالــــم

چـو کار از گریه افزون شد همه یکباره خندیدم

شعر در مورد بی وفایی معشوق

خدایا چه کسی باغبان است

در این باغ ِ همیشه خزان

و چه کسی کامران است

میان این همه پیر و جوان

چیست این بازار در ظلمت خود نهان

که در آن تنها پول می‌درخشد

بی‌آنکه دیده شود

چه چیزی فروخته می‌شود

چه کسی آن را می‌خرد

شعر بی وفایی مولانا

عاشقی و بی‌وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست
قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست
عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست
خویش و بی‌خویشی به یک جا کی بود هر گلی کز ما بروید خار ماست
خودپرستی نامبارک حالتیست کاندر او ایمان ما انکار ماست
آنک افلاطون و جالینوس توست از منی پرعلت و بیمار ماست
نوبهاری کو نوی خود بدید جان گلزارست اما زار ماست
این منی خاکست زر در وی بجو کاندر او گنجور یار غار ماست
خاک بی‌آتش بننماید گهر عشق و هجران ابر آتشبار ماست
طالبا بشنو که بانگ آتشست تا نپنداری که این گفتار ماست
طالبا بگذر از این اسرار خود سر طالب پرده اسرار ماست
نور و نار توست ذوق و رنج تو رو بدان جایی که نور و نار ماست
گاه گویی شیرم و گه شیرگیر شیرگیر و شیر تو کفتار ماست
طالب ره طالب شه کی بود گر چه دل دارد مگو دلدار ماست
شهر از عاقل تهی خواهد شدن این چنین ساقی که این خمار ماست
عاشق و مفلس کند این شهر را این چنین چابک که این طرار ماست
مدرسه عشق و مدرس ذوالجلال ما چو طالب علم و این تکرار ماست
شمس تبریزی که شاه دلبری‌ست با همه شاهنشهی جاندار ماست

شعر بی توجهی یار

ای خداوند یکی یار جفاکارش ده

دلبری عشوه ده سرکش و خون خوارش ده

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد

غم عشقش ده و عشقش ده بسیارش ده

چند روزی جهت تجربه بیمارش کن

با طبیبان دغل پیشه سرو کارش ده

شعر بی وفایی از شاملو

سکوت سر شار از ناگفته هاست!

دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

وهر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند .

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است .

از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان

وشگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من .

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم،

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند.

گوشی که،

صداها و نشانه ها را در بی هوشی مان بشنود.

برای تو و خویش روحی که این همه را در خود بگیرد وبپذیرد .

و زبانی که در صداقت خود ما را از فراموشی خود بیرون کشد .

و بگذارد از آن چیز ها که در بندمان کشیده سخن بگوییم .

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است .

زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد .

شعر بی وفایی از فریدون مشیری

گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد .
صفای تو اما ، گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل، تا که من زنده ام ماندگار است.

شعر در مورد بی وفایی از حافظ

یار با ما بی وفایی می کند بی گناه از من جدایی می کند
شمع جانم را بکشت آن بی وفا جای دیگر روشنایی می کند
می کند با خویش خود بیگانگی با غریبان آشنایی می کند
جوفروشست آن نگار سنگ دل با من او گندم نمایی می کند
یار من اوباش و قلاشست و رند بر من او خود پارسایی می کند
ای مسلمانان به فریادم رسید کان فلانی بی وفایی می کند
کشتی عمرم شکستست از غمش از من مسکین جدایی می کند
آن چه با من می کند اندر زمان آفت دور سمایی می کند
سعدی شیرین سخن در راه عشق از لبش بوسی گدایی می کند

سایت روانشناسی نوین بینش

۴ حرکت ساده برای برگرداندن عشق از دست رفته



موضوعات :
متفرقه

درباره نویسنده

novinatlas 1715 نوشته در نوین اطلس دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.